تبليغاتX
نوشته های یک نویسنده کوچک
نوشته های یک نویسنده کوچک

نوشته های دوران دانش آموزی صالح رستمي

آن موقع که وبلاگم را به پیشنهاد پدرم ایجاد کردم. باعنوانی که پدرم برای وبلاگم گذاشت بسیار جا خوردم. من آن موقع خودم را نویسنده نمی دانستم حالا چه بزرگ باشد چــه کوچک.

داستان اولم نسبتا خوب بود اما داستان های بعدی همه شان یک جور و یکی بودند. تا این که یکی از خوانندگان وبلاگ این یک جور بودن را به من گوش زد کرد. او همچنین گفت باید کتاب زیاد بخوانم. راستیتش آن موقع من زیاد کتاب نمی خواندم. کم کم شروع کردم به کتاب خواندن. با شروع کتابخوانی و خوب نگاه کردن به دور و برم، بلاخره توانستم داستان هایی متفاوت از هم بنویسم. داستان ها کوتاه و نسبتا پرماجرا، اما کلیشه ای و تکراری بودند. اواخر سال دوم و اوایل سال سوم دیگر نا امید شده بودم و کمتر می نوشتم. اگر هم چیزی می نوشتم یا خاطره بود و یا گفتن تبریک و تسلیت درباره عید ها و عزاداری ها. اما با آمدن تابستان سال سوم یک حسی به من گفت که باید دو باره شروع کنم و بنویسم. میزان کتابخوانی ام خوب بود، اما با این حال آن را بیشتر کردم. سعی کردم دور و برم را بهتر از قبل نگاه کنم. با رفتن به كلاس داستان نويسي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، داستان هايم بهتر شده بودند. کلیشه ای نبودند، هم طنز بودند، هم اجتماعی و  گاهي هم خیالی. این پیشرفت را مدیون این عزیزان هستم:

پدرم، مادرم، خواهرانم، خانم برمال مربي كلاس داستان نويسي در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، آقای پیمان، خانم مهری طهماسبی، خانم سوسن جعفری و همه ی کسانی که در اين وبلاگ حتی یک نظر به من داده اند.

حالا می توانم بگویم نویسنده ای کوچک هستم. اما این را خوب می دانم که باید تلاش بسیار کنم و کتاب فراوان بخوانم تا روزی به امید آن دوست خوب که همیشه مرا مورد لطف و رحمت خود قرار داده است یعنی خداوند بزرگ و عزیز، نویسنده ای تاثیر گذار روی مردم کشورم و تمام کسانی که نوشته هایم را می خوانند باشم. از خدا می خواهم تا مرا ياري دهد که بتوانم به اين هدف برسم.

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:35 توسط صالح رستمی| |

زیر پای مرد خالی شد گره طناب بر گلوی سرخ شده اش فشار آورد عضلاتش منقبض شد و پس از شش ثانیه منبسط شد. مرد مُرد. سرباز رفت و به مردی که کنار چوبه دار ایستاده بود گفت: جمش کنیم؟ مرد گفت: صبر کنید. بالای چوبه دار شیطان نشسته بود. او قاه قاه می خندید. دستی به موهای سرخش کشید وگفت:الهی! بمیرم براش!! چقدر مظلومانه مرد. چه قدر دردناک. این را گفت و خندید. رفت به سمت دیگر شهر. عینک جادویی اش را گذاشت. عینک به او میزان گناه و بی ایمانی افراد را نشان می داد. وقتی عینک را می گذاشت چهره آدم های خوب آبی بود و چهره آدم های بد قرمز. دور و برش را با آن عینک نگاه کرد. چقدر دور و برش عجیب بود. چقدر آدم های نارنجی و قرمز!! کدام را باید انتخاب می کرد!؟ با خود گفت: اون یکی خوبه. بعد در دلش زمزمه کرد: میریم سراغ نفر 100 میلیاردم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 22:42 توسط صالح رستمی| |

با تسليت ايام شهادت حضرت امام حسين (ع)

امام حسين (ع) پس از بيدار شدن از خواب در يكي از منازل مسير كربلا، اين جمله را به زبان آوردند :انا لله و انا اليه راجعون. حضرت علي اكبر (ع) پرسيدند: پدر چرا اين جمله را گفتيد؟  امام حسين فرمودند: در خواب به من گفته شد كه در این سفر همه شهيد خواهيم شد. حضرت علي اكبر  سئوال كردند: من هم شهيد مي شوم پدر؟ امام فرمودند: بله.

آخرین قسمت داستان:

 مادر بزرگ مشغول چیدن سفره بود که  داوود پرسید: شما و بابا بزرگ از پدر و مادرم متنفرید؟

-          نه برای چی می پرسی؟

-          آخه همیشه از اون ها بد می گوئيد.

-          منم که این قدر به بابابزرگت فحش می دهم بازهم، دوستش دارم.

-          چرا؟

-          چون اون شوهرمه، چه به رسه به پسرم و عروسم.

-          اما من از اون ها خوشم نمی یاد

-          چرا؟

-          خودتان می دانید بابام فقط چند سال ایران بود و از این چند سال، فقط 5 سال پیش من بوده است. مامانم هم که 1سال که رفته و نیامده، می ترسم  او هم برايم عین بابام غریبه بشود.

-          نمی دانم. قضاوت بین عروس و پسر و نوه خیلی سخت است. راستی نگفتی که چرا آمدی اینجا؟ و یادی از ما کردی؟

-          کلاس کنکورم که تمام شد، پدرم گفت که بیایم اینجا.

-          که این طور.

مامان بزرگ رفت تو اتاقش، بعد هدفون تو گوش آمد و به  داوود گفت خیلی آهنگ تیریبسیه، نمی خواهی گوش کنی؟ داوود گفت: من سنتی دوست دارم.

-          درینگ درینگ.

پیک بود، مرغ برگر ها را آورده بود. آن شب مادر بزرگ و نوه یک دل سیر خوردند. داوود توی اتاق پدر بزرگ خوابید و مثل صبحی که باپدر بزرگ بود، با دوبس دوبس بیدار شد. وقتی بیدار ش، تردمیل هنوز توی اتاق پدر بزرگ بود. صدای دوبس دوبس از حیاط می آمد. داوود چشم هایش را مالید و بعد از پنجره ی اتاق بابا بزرگ مادربرگ را دید که داشت توی حیاط ورزش می کرد. یک گرم کن صورتی آدیداس همرا بایک کفش قرمز آدیداس پوشیده بود. مادر بزرگ ضبط را برده بود تو حیاط . داوود از پنجره برای مادر بزرگش دست تکان داد و بعد سلام کرد و گفت: مثل اینکه خیلی امروز شادید که ضبط را توی حیاط آوردید و  صدایش را بلند کردید، پدر بزرگ آمده؟

-          نه پدر بزرگ نیامده ولی...

-          ولی چی؟؟!! اوه راستی پدر بزرگ نیامده.

هردو باهم گفتند: وای!!

مادر بزرگ ضبط را بالا آورد. ضبط جمع و جور بود و نیاز به کمک داوود نداشت. بعد از آوردن ضبط گفت:داوود چه کار کنیم؟ عجب غلطی کردم.

-          مادر جان هی گفتم نکن این کار را، اینقدر دعوا نکن،

-          کمکم می کنی پیدایش کنم؟

-          به هیچ وجه

-          یعنی تو به عنوان یک نوه حاضر نیستی به مامان بزرگت کمک کنی؟

-          به یک شرط،

-          به چه شرطی ؟

-          به این شرط که به هیچ وجه با بابا بزرگ دعوا نکنی.

-          قول می دهم.

داوود همه جا را گشت. همه ی بیمارستان ها را. روز پنجم که فرا رسید ،داوود دیگر با صدای دوبس دوبس بلند نشد. بلکه خودش یک هو چشمش را باز کرد. وقتی از اتاق بیرون آمد مادر بزرگ را دید که پشت میز ناهار خوری نشسته است. داوود با صدای آرامش که ناشی از خواب  آلودگی بود گفت: مادرجان سلام به چه دارید فکر می کنید؟

-          سلام، دارم به بدی هایی كه در حق شوهرم کردم فکر می کنم.

-          آدم ها قدر هیچ چیز را نمی دونند، من هم قدر بابا و مامانم را، شاید اون ها هم از من بدشون میاد.

-          مادرت همیشه تو را دوست داشت.

-          پدرم چی؟

-          آره اون موقع که به دنیا اومدی.کلی خوشحال شد اون برای به دنیا آمدنت کلی نذر داشت.

-          جداً؟! من که نذر به دردم نمی خوره.

-           درست می شود. تو رو به جدت این غم را به ناراحتی هایمان اضافه نکن. راستی جایی دیگر را سراغ داری.

-          برای چه؟

-          برای پیداکردن بابابزرگت دیگه.

-          نه فعلا می خواهم به دوستم  كه تصادف کرده است، سری بزنم. شما هم می آیید؟

-          آره می آيم تا دلم واشه.

مادر بزرگ و  داوود رفتند بیمارستان. از مسئول روابط عمومی شماره اتاق پاشا را پرسیدند. داوود تا درب اتاق پاشا را باز کرد، پدر بزرگ را دید که چشم بسته و خوابیده کنار تخت پاشا. داوود تا این را دید گفت: خدای من بابا بزرگ!! مادر بزرگ رفت و صورت چروکیده پدربزرگ را هی بوس کرد. داوود هم رفت طرف پاشا و گفت: اگه تو نبودی پدر بزرگم پیدا نمی شد.

-          مگه گم شده بود؟

-          داستانش طولانیه ولی...

-          ولی چی؟

-          ولی من که به بیمارستان شما هم سر زدم.

داوود رفت بیرون.خانم پرستاری داشت راه می رفت داوود به خانم پرستار گفت: ببخشید! پرستار برگشت و گفت: فرمایید!

-          ببخشید این پیرمردی که توی این اتاق هست  چش شده.

-          می شناسیدش؟

-          بله بابا بزرگمه ! مامان بزرگم هم آمده.

-          دنبالم بیایید.

پرستار رفت و داوود هم دنبالش رفت.  پرستار روبروي اتاقی ایستاد و به داوود گفت: منتظر بمانید و بعد وارد اتاق شد و در را پشت سر خود بست. بعد از دقایقی پرستار با دکتری آمد و دکتر گفت: شما نوه این پیر مرد هستید. داوود با آرامی جواب داد:بله. دکتر گفت من دكتر آقایی هستم. امروز صبح خونی و مالی جلوي درب بیمارستان پیدا شده است.

 حالا بیایید برویم به اتاقش. به اتاق که  رسیدند مادربزرگ با دیدن آقای دکتر گفت: آقای دکتر شوهرم چه شه؟ دکتر خندید و به داوود گفت: نگفتی مادر بزرگت هم این جاست و بعد رو به مادر بزرگ کرد و جواب داد: مادر جان چیزی نیست امروز بعد از ظهر .... دکتر این را گفت و شروع به معاینه کردن شد و بعد از اتاق بیرون رفت. داوود هم به دنبال او رفت. داوود به دکتر گفت: چرا این گونه شده؟

-          چگونه شده؟

-          خونی و مالی ای که گفتید.

-          یک موتوری ابله کیفش را به احتمال زیاد قاپیده، این هم رفته دنبال کیف، اما پايش گیر کرده و افتاده. نگران نباش خوب می شه.

دکتر این را گفت و رفت. بعد از ظهر همان روز پدر بزرگ مرخص شد. آن شب داوود ساکش را بسته بود که برود. مادبزرگ اصرار می کرد: نرو دیگه.

-          نه مادر بزرگ من باید بروم به همین اندازه که ماندم و شما را آشتی دادم بسه. تازه جمعه هم کنکور دارم

-          امیدوارم قبول بشی؟!

-   نه مادر بزرگ قبولی بدون پدر  و  مادر کیف نمی دهد. بقیه هر وقت کنکور قبول می شوند با مامان و باباشون رو بوسي مي كنند. اما من چی ؟ دعا کنید پدر و مادرم بیایند.

-          باشد حتما.

چند دقیقه بعد داوود رفت و سوار ماشین آقای فرهادی شد. هنوز چند متری ماشین حرکت نکرده بود که صدای زنگ پيامك موبایل داوود در آمد. داوود گوشی اش را از توی جیب شلوارش در آورد. روی صفحه موبایل نوشته شده بود: پسرم سلام، بلیتم جور شد، دوشنبه می آیم  ایران.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 21:51 توسط صالح رستمی| |

-          آره ترد میل اون پيرمرد خراب شده، اون تردمیل منه. بگو باهاش چیکار کرده؟

-          همان کاری که همه باهاش می کنند.

-          یعنی روش راه رفته؟

-          بله

-          تو را به خدا قسم بگو این مرد پوشکی کجاست؟

-          رفته تولیدی.

-          ببین من آدرس تولیدی را نمی دانم، فقط هر وقت  آمد با من تماس بگیر. من می روم سالن آمادگي جسماني.

-          شماره  سالن؟

مادر بزرگ شماره را داد و رفت. بعد از مدتی پدر بزرگ آمد. تا آمد، سلام داد و گفت: سفارش چی بدم؟ گفتم:سفارش، سفارش چی؟

-          خوب غذا، ساعت 1 است.

-          رستوران چی داره

-          سوشی، مرغ برگر

-          سوشی.

پدر بزرگ رفت و زنگ زد و سفارش داد. بعد رفت تو اتاقش. داوود دو دل بود که به مادر بزرگش تلفن کند یا نه؟ آخر  می ترسید شری به پا شود . کمی که فکر کرد تصمیم گرفت به پدر بزرگ بگوید که مادر بزرگ آمده بود و به مادر بزرگ بگوید که پدر بزرگ آمده. برای همین بدون این که پدر بزرگ بفهمد رفت تو اتاق مادر بزرگ و شماره را با موبایل گرفت: الو سلام، پدر بزرگ اومده، همین.

-          ممنونم که گفتی.

داوود خدا حافظی کرد، بعد رفت  تو اتاق پدر بزرگ. پدر بزرگ داشت روی ترد میل راه می رفت. داوود گفت: پدر بزرگ چرا آهنگ نگذاشتید.

-          گفتم شاید داغ کنی و از دست من دلخور بشی

-          من از سنتی خوشم می آید.

-          اگه قرار است سنتی گذاشته بشه، بهتره هیچ آهنگی نباشه.

-          پس از سنتی خوشتون نمی یاد، نه؟

-          آره متنفرم.

-          راستی مادر بزرگ آمد.

-          به درک...چی؟! آن زنیکه آمد ؟

-          آره

-          چی گفت؟

-          از این که تردمیل او را برداشتید ناراحت بود

-          حرفش را باور کردی؟

-          در مورد؟

-          در مورد ترد میل

-          راستش شک داشتم

-          آره من برداشتم آوردم این جا تا هر وقت آمد، حسابي عصباني شود.

-          کار اشتباهی کردید.

-          برو بینیم بابا، تو هنوز نمی فهمی کار بد چیه و کار خوب چیه!!

-          من دیگر بزرگ شده ام و خوب و بد را  از هم تشخیص می دهم

-           نمی دانم شاید هم حق با نوه گلم باشد.

-          دیرینگ، دیرینگ

-          غذاست.

 

داوود و پدر بزرگ باهم مشغول خوردن غذا شدند.  بعد از خوردن غذا پدر بزگ خوابید. بعد از ظهر بود و داوود میلی به خواب نداشت، برای همین یکی از کتاب های درسی اش را از کیفش در آورد و شروع به خواندن کرد . همین طور که داشت  کتاب می خواند، صدای زنگ در را شنید. پدر بزرگ از خواب پرید و در را باز کرد، بعد آمد توی اتاق و به داوود گفت: تو می دانستی و به من نگفتی که مادر بزرگت می آيد.

-          اخ؟!! یادم رفت.

-           خب اشکالی نداره، راستی بهش درباره ی مهتاب چیزی گفتی.

-          نه نگفتم.

-          خوب شد!!

 بعد رفت بیرون و پس از  مدتی جیغ و دادی راه افتاد. پدر بزرگ : رفته بودی کجا؟

-          خانه ی هاجر خانم

-          آره جون خودت. قبلا را که می دونم. الان کجا بودی؟

-          به تو چه؟

-          به من چه ؟ من ناسلامتی شوهرتم

-          تو ..تو شوهر منی؟ من شوهری به این خنگی نمی خوام.

-          بس کنید دیگر، سرم رفت.

داوود این را گفت. نگاه ها به سمت او برگشت، مادر بزرگ رفت و  با اخم به داوود گفت: ببینم جوجه ماشینی، اون بابات به تو یاد نداده پررویی نکنی؟تو نباید دخالت کنی. اسم بابا دل داوود را مثل همیشه تکان داد. لحن تند مادر بزرگ داوود  را ناراحت کرد. او احساس تنهایی می کرد.  دلش برای نوازش های مادرش تنگ شده بود. داوود لب تابش را از توی کیفش در آورد و وصل شد به اینترنت. دیر وقت بود. او با مادرش شروع کرد به چت کردن:

-          سلام مامان خوبی.

-          سلام عزیزم. در مورد پلی استیشنت فکر کردی.

-          بس کن مامان، من تو رو می خوام، نه اون پلی استیشن را. من تو رو دوست دارم. می دانی چقدر دلم برات تنگ شده؟

-          میام پسرم.

-          آخه کی؟ کی میایی؟ عین بابا بی معرفتی نکن.

-          سعی ام رو می کنم.

-          مامان کاری نداری؟

-          نه عزیزم

-          بای!!

-          بای!!

او این را گفت و بعد كابل اینترنت را کشید و لب تابش را بست و آنقدر گریه کرد تا خوابش برد. فردا وقتی از خواب پرید، دید که کسی خانه نیست. رفت سر یخچال، چند تا کیک بود، یکی از آن ها را خورد. کسل و بی حوصله بود.  دوست داشت با کسی حرف بزند. ساعت موبایلش را نگاه کرد ساعت 2 بعد از ظهر و بود. خیلی دیر بیدار شده بود. یاد دوستش افتاد که برایش پیغام گذاشته بود، زنگ زد. کسی گوشی را برداشت، داوود سلام كرد.

-          سلام شما

-          مگه تو پاشا نیستی.

-          پاشا، پاشا؟ نه من پاشا نیستم.

-          پاشا الان کجاست؟

-          بردنش بیمارستان.

-          چرا؟

-          دیروز  تصادف کرد.

-          کدوم بیمارستان؟

-          بیمارستان....

-          خیلی ممنونم خدا حافظ.

 داوود روی تخت خوابید و در دل گفت: بیچاره پاشا. دلش گرفته بود. با خود گفت: دیروز نباید داد میزدم و مادربزرگ را ناراحت می کردم. داوود همین طور صبر کرد، تا شب کسی نیامد. سر شب که شد زنگ آیفن به صدا درآمد، مادربزرگ آمد و با استرس پرسید: پدر بزرگت نیامده؟ داوود رفت بغل مادربزرگ و زار زار گریه کرد. مادربزرگ گفت: چته؟ خجالت نمی کشی مرد گنده . داوود گریه کنان گفت: مرا ببخشید که در زندگیتان دخالت کردم.

-          ای کاش بیشتر دخالت می کردی و جلوی دعوای ما را می گرفتی. به خدا که دلم دارد شور می زند. این مردک از دیروز تا به حال نیامده است .

-          نگران نباشید می آید.

-          می ترسم رفته باشد پيش مهتاب خانم.

-          نگران نباشید جریان مهتاب خانم دروغ است.

-          دروغ است!؟ یعنی چی دروغ است؟ پس این مهتاب خانم کیه ؟

-          در واقع شماره ای به نام مهتاب توی گوشی پدربزرگ در اصل شماره مسئول یکی از شعبه های تولیدی است.

-          وای خدای من، چه اشتباهی کردم.

-          پدر بزرگ هم اشتباه کرد.

-          اون پيرمرد جز درد سر چیزی ندارد.

مادربزرگ رفت و زنگ زد به جایی : الو رستوران حسینی ببخشید من.... . بعد دستش را گذاشت روی گوشي تلفن و به داوود گفت: چی می خوری؟ داوود گفت: هرچی شما بخورید. مادربزرگ به شوخی گفت: کوفت می خوری؟ و بعد خنده کنان به پشت خط گفت: دو تا مرغ برگر بیارید و 2 تا نوشابه ی کوکا کو لا به اشتراک 4011.

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:4 توسط صالح رستمی| |

پدربزرگ حرفش را با آن چند نفر ناتمام رها کرد و همراه با داوود سوار آسانسور شد. پدربزرگ کلید 3 را زد و آسانسور شروع به حرکت کرد. داوود پرسید : چقدر این جا تغییر کرده. پدربزرگ با خنده گفت: داستانش مفصل است. آسانسور به طبقه سه رسید . به  واحد 14 رفتند. خانه ی پدربزرگ در نظر داوود خیلی تغییر کرده بود.  دیگر نه آشپز خانه ی قديمي و نه آن تلویزیون لامپ سوخته و وجود داشت و نه از کولر آبي پر سروصدا خبري بود. پدر بزرگ به داوود گفت: نسکافه یا قوه ترک! داوود تعجب کرد. آخر قبلا ها پدربزرگ چایی نمی دانست چیه، چه برسد به نسکافه و قهوه ترک. داوود همین طور در فکر بود که پدربزرگ گفت: نگفتی چی می خوری؟

-          چایی لطفا

-          نداریم  الان هم شبه، فردا بارون می یاد.

-           من که دیگه بچه نیستم، اشکالی ندارد، من اصلا چیزی نمی خواهم.

-          یعنی چه آمدی خونه پدربزرگت که چی؟ یه آبم دستت نده

-          خوب، نسکافه

-          هات چاکلت هم داریم ها

-          آره خوبه

پدر بزرگ بعد از چند دقیقه با با دولیوان هات چاکلت  آمد. و گفت: کیکی چیزی نمی خواهی؟

-          نه، راستی نگفتید

-          چی را؟

-          مسئله ی این جا را

-          آهان

-          دیرینگ دیرینگ...دیرینگ.

صدای زنگ تلفن بود. پدر بزرگ از توی  جیبش موبایلی در آورد. موبایل بسیار گران قیمت به نظر می رسید. داوود بسیار تعجب کرد. پدر بزرگ تلفن را جواب داد:

-          الو

-          ......

-          آره  تو چطوری

-          .......

-          فردا می آیی که

-          .....

بعد قطع کرد. داوود پرسید : کی بود؟

-          مهتاب

-          پس راست بود؟

-          چی؟

-          آنچه به مامان بزرگ گفتید

-          نه، این هم جریانش مفصله فردا برایت همه چیز را تعریف می کنم. فعلا بیا ببرمت به اتاق آن زنیکه ی چش سفید بگير تخت بخواب.

 داوود در اتاق مادر بزرگ خوابید و صبح با صدای دوبس دوبس از خواب بیدار شد. صدا را دنبال کرد و دید پدر بزرگ یک دست گرم کن پوشیده و روی تردمیل است و دارد همراه با آهنگ راه می رود. سلام کرد، پدر بزرگ آن قدر توی حال و هوای ورزش بود که نه صدای داوود را شنید و نه او را دید. داوود رفت جلو و به شانه پدر بزرگ زد، پدر بزرگ تازه متوجه شد و از تردمیل پایین آمد و ضبط صوت را خاموش کرد. بعد گرم کن را ازتنش در آورد و به داوود گفت:  صبحانه می خوری؟

-          بله. ولی؟

-          ولی چی؟

-          شما باید کل ماجرا را بگویید

-          باشد موقع صبحانه مي گويم

پدر بزرگ این را گفت و میز صبحانه را چید. چه صبحانه ای!! همراه با سر شیر پر چرب و عسل و کلی مربا و دو لیوان هات چاکلت. سر سفره داوود گفت: یک سال است. که همچین صبحانه ای نخوردم.

-          پس مامانت، یعنی عروسم داره بهت ظلم می کنه و یک ساله بهت غذای درست و حسابی نمیده. مشکل مالی دارید؟

-          مشکل ما پول نیست. مشکل ما چیزی دیگری است؟

-          مشكل چیه؟

-          اینکه درست زمانی که کنکوری شدم مادرم مرا رها کرد و رفت و حالا هم که چند ماه دیگر کنکور دارم، نمی آید.

-          پدرت چی؟

-          من پدر ندارم

-          پدر نداری؟! علی من!؟ علی من!؟ وای خدا!!

-          علی شما سالمه سالمه، از من و شما هم بهتره. اما من توی این چند سال از بی پدری داغون شدم.

-          علی من از همون اولش هم بی معرفت بود، صبحانه ات را بخور.

-          شما قرار شد تعریف کنید.

-          آهان!! 3 سال پیش عمو مصطفی یه تو که معرفتش خیلی زیاده مرا با اون زنیکه دیوانه برد خارج، یک سالی گشتیم. من با دیدن آنجا زدم تو سرم و گفتم که چرا من از این مدرن بودن توی خارج بی خبر بودم. اما پسرم گفت تو ایران هم از این مدرنیجات است. او به من یک پول قلمبه ای داد،  بعد آمد و خانه ی ما را کوبید و همچین جایی را ساخت. هرچی می فروخت و اجاره می داد می داد به ما، من برای خودم و آن مرغ عشق مردنی و جیغ جیغو کلی چیز خریدم. بعد با بقیه پولا یک تولیدی با چهار شعبه توی تهران و یک شعبه توی مشهد راه انداختم. تولیدی اسمش مهتابه. تولیدی هرنوع کیف و کفش و لباسه. فروش خوبی هم داره. این جریان مهتاب هم همینه. مسئول شعبه مشهد مدام به من اسمس میزنه تا از وضعیت اونجا خبر بده. توی گوشیم شمارش به نام مهتاب ضبط شده است.

-          پس دروغ گفتید

-          می خواستم یک جوری حرص بخوره. من بايد بروم

و بعد از جا برخواست. داوود پرسید: کجا؟

-          می روم تولیدی. می آیی؟

-          نه آقاجان، به سلامت.

بعد از رفتن پدربزرگ، موبایل داوود زنگ زد داوود رفت و از اتاق مادر بزرگش گوشی را برداشت و دید رو گوشی نوشته: فرهادی. با خود گفت: ای وای. بعد جواب داد: الو سلام آقای فرهادی

-          سلام، چه سلامی، ما رو با این همه بار و بندیل و کتاب غال گذاشتی مرد! تو هم بی معرفتی را از اون بابات به ارث بردی؟

-          به خدا ببخشید

-          عیبی نداره. من نمی دانم واحد چندید، الان پشت در ساختمان هستم.

-          در را میزنم تا باز شود، ما واحد 14 در طبقه3 هستيم.

بعد از  گرفتن ساک ها، داوود از آقای فرهادی تشکر کرد و روی تخت مادر بزرگش دراز كشيد.  كمي بعد زنگ آیفن به صدا در آمد.

 توی آیفن عکس مادر بزرگ را ديد، در را باز کرد. مادر بزرگ حتما با دیدن داوود و ساک هایش روی تختش عصبانی می شد. وسایلش را سريع جمع و جور کرد. وقتی مادر بزرگ وارد شد با دیدن او گفت: داوود! تويي؟

-          بله من داوودم

-          چه قدر بزرگ شدی، کی آمدی؟

-          دیروز من فکر کردم پدرم به شما و پدربزرگ...

-          مردپوشکی، بهش بگو مرد پوشکی

-          اسم مناسبی نیست

-          کسی كه تو خونه، ببخشیدا، عین یابو می خوره و عین یابو ریخت و پاش میکنه و عین یک بختک همین جور نشسته، هرچیز نامناسبی براش مناسبه.

-          بگذریم!! شما خوبید؟

-           آره، ببینم پدر بزرگت از من براي تو چیزی نگفت که بد باشد؟

-          من نمی خواهم دروغ بگویم. بله يه چيزهايي گفت

-          غلط کرد مردک بی عرضه.

مادربزرگ این را گفت و به اتاق پدربزرگ رفت، بعد صداي جیغی کل خانه را فرا گرفت. مادربزرگ با حالتي برافروخته  بيرون آمد و باعصبانیت گفت: ببين با تردمیل من چکار کرده است. داوود من منی کرد و گفت: مگر شما هم تردمیل دارید؟

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 7:59 توسط صالح رستمی| |

وان نيو مسيج،... الو مامانی خونه نیستی؟ گفتم آمریکا هستم برات پلی استیشن3بخرم، دوست داری؟. تو،... چطوری داوود؟ فردا می تونی بیای پارک؟ با من تماس بگیر، دوستت مسعود. راستی یک آهنگ تو گوشیم ریختم خیلی با حاله. تيری، ... الو داوود جان، چطوری بابایی؟ خوبی؟ اینجا تو لندن خیلی خوبه کارم، تموم شد زود میام. مامانت بهت زنگ زده؟ راستی امروز که کلاس کنکورت جلسه ی آخرش بود. راننده ات آقای فرهادی میاد می بردت خونه ی بابا بزرگ و مامان بزرگ. پيام­هاي ضبط شده تلفن كه تمم شد، داوود رفت و روی تختش دراز  کشید. غمگین بود، دوری از مامان و بابا برایش سخت بود. الان نزدیک يك سال بود  که مادرش را ندیده بود و نزدیک چندین سال بود که پدرش را هم ندیده بود. باید زنگی به آقای فرهادی می زد، تلفن را برداشت و شماره ی آقای فرهادی را گرفت. بعد از چند تا بوق، آقایی گفت: الو سلام فرهادی هستم.

-          آقای فرهادی من داوودم.

-          سلام داوود جان، امشب ساعت نه و نیم می آیم دنبالت، بریم خانه مادر بزرگ و پدر بزرگت.

-          باشه، خداحافظ

-          خداحافظ

تلفن را گذاشت. از اتاق بیرون آمد و  به آشپزخانه رفت. آشپزخانه خیلی بزرگ بود، آنقدر بزرگ بود که برای پیدا کردن چیزی در آن باید نقشه داشته باشی. داوود رفت و از ردیف کابینت های پایین، کابینت سوم، یک  هات چاکلت برداشت. سماور بزرگی روی گاز بود. سماور پر از آب بود. داوود یکی از دکمه های لمسی گاز  را فشار داد. چند دقیقه بعد آب به جوش آمد. داوود بسته ی هات چاکلت را برداشت و خالی کرد توی لیوان و بعد آب چوش ریخت. ذرات هات چاکلت توی آب جوش پخش شدند. داوود رفت و در یخچال را باز کرد. توی یخچال یک کیک بزرگ بود. کیک را برداشت باچاقو به چهار قسمت تقسیم کرد و یک قسمت را همراه با هات چاکلت خورد و بعد کیک را  توی یخچال گذاشت. رفت توی اتاقش و روی تختش خوابید.

-          دینگ دینگ، دینگ دینگ.

داوود از خواب پرید، صدای زنگ آیفن بود. داوود ساعت را دید، ساعت 9:45 شب بود. با خود گفت:وای!! آقای فرهادی! سریع دوید و به آیفن رسید. تصویر آقای فرهادی توی آیفن وول می خورد. در دل گفت: الان است که آقای فرهادی خلقش تنگ بشه. بعد رفت سریع لباسش را پوشید. ساکش را بست و همراه کلی کتاب  از پله های راهرو پایین آمد، به حیاط رسید و به کوچه رفت. بعد سوار ماشین شد. کمی که را افتادند. آقای فرهادی گفت:ببینم خوبی؟ از مامانت چه خبر؟ داوود با ناراحتی گفت: اتفاقا امروز پیغام گذاشت. می خواهد برام پلی استیشن 3 بخرد. آخه من کنکوری را چه به بازی.

-          مامانت دوست دارد.

-          نه اگه دوستم داشت منو  تک و تنها يك سال  رها نمی کرد. خیلی دلم گرفته.

-          پدرت هم که رهات کرد.

-          آره اون از مامانم بدتر. من به دوری بابام عادت کردم. از این 17 سال زندگی بابا فقط 5 سال با ما بوده است. دیگه بابام برام شده یک مرد غریبه

آقای فرهادی آهی کشید. وارد کوچه ی مادر بزرگ و پدربزرگ داوود شدند. جیغی و دادی  کوچه را پر کرده بود. هرچه به خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ داوود نزدیک می شدند، صداها بلند تر می شد. دم در خانه ی  آنها پر از آدم بود. آقای فرهادی پرسید: مطمئنی این جا همان خانه است. داوود گفت: بله پلاک بیست است. اما قبلا این خانه یک طبقه بود . اما حالا شده یک آپارتمان.

-          برو یک پرس و جویی بکن.

 داوود رفت. از میان جمعیت  گذشت. توی حیاط آپارتمان پدر بزرگ و مادر بزرگ را دید که جیغ و داد راه انداخته بودند. مادر بزرگ جیغ می کشید و می گفت: مردک پوشکی!! خدا ذلیلت کند. این مهتاب خانم کیه هی به هش اسمس می دی؟ پدر بزرگ گفت: آره زنمه حرفیه. مادر بزرگ زنی که جلویش بود و او را می پایید را کنار زد و رفت به طرف پدر بزرگ، بعد با کیفش بر سر پدر بزرگ زد و رفت سمت یکی از خانم های جمعیت و به اون گفت: برویم هاجر خانم.  با رفتن هاجر خانم و مادر بزرگ،  جمعیت هم رفتند. به جز یکی دونفر که با پدر بزرگ حرف می زدند. داوود همین جور توی حیاط بود که ناگهان کسی شانه اش را فشرد، داوود برگشت و  مردی قد بلند را دید که دارد او را بر و بر نگاه می کند. مرد پرسید: تو کیستی؟ من تو را این طرف ها ندیده ام. داوود من منی کرد و گفت: من پسر علی آقا که پسر اکبر آقا است، هستم. همین آقایی که ایجا کیف خورد تو سرش. مرد گفت: پس آمدی خونه ی مامان بزرگ و بابا بزرگت. از من می شنوی پیششان نرو، آخه دیوانه میشی. مرد این را گفت و رفت. داوود با بی اعتنایی پیش بابا بزرگش رفت. بابا بزرگ داشت با چند نفری حرف می زد: این زنیکه دیوانه است. می گه دعا می کنم عین  بعضی ها پوشکی بشی و هی گلاب به روتون کارخرابی کنی. آخه کسی با شوهرش این جوري حرف میزنه؟ مگه که .... داوود پرید وسط حرف و گفت: سلام آقاجان. پدر بزرگ برگشت و گفت:علیکم السلام، شما؟

-          حدس می زدم مرا نشناسید. چهار سالی می شود ندیدمتان. من نوه تان هستم.

-          نوه ام؟! پسر کی هستی؟

-          علی آقا

داوود جان چقدر بزرگ شدی. صفا آوردی بیا، با من بیا.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:15 توسط صالح رستمی| |

به نام خداوند جان وخرد   کزین برتر اندیشه بر نگذرد (فردوسی) 

-          راستی سیاوش تو هم از گذشته آمدی؟

این رستم است که از سیاوش سوال می پرسد سیاوش پاسخ می دهد: بلی.

-          چند وقت است؟

-          چند سالی می شود؟

-          در این چند سال کجا بودی ؟

-          در آهنگری قدیمی ای کار می کردم.

-          که این طور، ببینم چگونه مرا پیدا کردی؟

-          عکستان را در روزنامه دیدم آن خلاف هایی که کرده بودید راست بود.

-          نه..نه بی انصاف ها از من اعتراف دروغ گرفتند.

-          شنیدم که گفتید دادگاه عین طویله است.چرا؟

-          چون هیچ حساب و کتابی ندارد. یادت است دادگاه در نزد پدرت کیکاووس چقدر عادلانه بود.

-          بله یادم است.

-          نگفتی چگونه پیدایم کردی فقط گفتی عکسم را در روزنامه دیدی؟

-          عمو جان من با هزار تا بد بختی این جا را پیدا کردم. اول گفتند، رفتی یک کتابخانه بعد شما را توی مغازه ی مسکن و خانه یک روحانی و مسجد دیدند. بعدش هم که از حاج آقای مسجد که پرسیدم گفت که عروسی کردید و آمدید این جا.

-          راستی ازدواج نمی کنی؟

-          دختری  که دوستش داشتم اسمش فرنگیس بود. خودتان که می دانید. می خواستم با او عروسی کنم که آمدم به این شهر کثیف.

-          که این طور، من می روم چای بریزم.

-          نه من دیگر می روم

-          کجا می روی ؟

-          خانه آهنگره

-          یعنی چه وقتی که من این جا هستم تو بری خانه ی غریبه، نخیر همین جا می مانی.

-          کارم چی ؟

-          می روی سر کار ؟ بعدش بر می گردی این جا زهرا خانم خوشحال می شود

-          زهرا خانم زنت است؟

-          بله

-          الان کجاست؟

-          خرید

-          خرید؟

-          رفته است مقداری خوراک بگیرد.

-          که این طور.

درینگ درینگ
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:13 توسط صالح رستمی| |

هوا گرم و سوزان بود. توی تاکسی نشته بودم. ترافیک بدی بود. عقب بودم، 4نفری چپیده توی هم، نشته بودیم عقب و 1 نفر جلو  نشسته  بود. ماشین توی ترافیک گیر افتاده بود. تاکسی ای که سوارش بودم بسیار قراضه بود. به آهن پاره گفته بود زکی. مردی که جلوی تاکسی نشسته بود و به نظر  می رسید دکتر است، گفت: طبق تحقیقات انجام شده، علت ترافیک این ماشین های فرسوده و استفاده نکردن از وسایل عمومی است. راننده تاکسی اندیشناک گفت: علت ترافیک این ماشین های فرسوده و استفاده نکردن از وسایل عمومی است؟!،نه بابا شما بی تجربه ای. من الان40 سال است راننده تاکسی ام. عزیزجان من تا به حال توی هزارتا ترافیک بودم. پیرمردی که کنار من بود، پرید وسط حرف و گفت: من 87 سالمه و هروز این راه را می روم. من بیشتر از شما ترافیک دیدم. راننده تاکسی گفت: آقا رو باش میخواهی سن خودتو به رخ مابکشی؟ …داشتم چی میگفتم؟ دکتری که جلو نشسته بود گفت: داشتید می گفتید من توی هزارتا ترافیک بوده ام. راننده تاکسی گفت: ممنونم، بله من تا به حال توی هزارتا ترافیک بوده ام. اما هیچ کدام ربطی به ماشین های فرسوده و استفاده نکردن از وسایل عمومی نداشتند. پیرمرد گفت: پس  به چی ربط داره؟ راننده گفت: داشتم میگفتم سه چهار سال پیش ،یکی دوم شوال آمده بود توی خیابان جا نماز پهن کرده بود، منتظر این بود نماز عید فطر بخوانند، خلاصه راه حسابی بند آمده بود. خب این چه ربطی به ماشین های فرسوده و وسایل عمومی داره؟ مسئول این ترافيك  سازمان خواندن نمازهای خاص است. این یک دلیل، تازه چند روز پیش یک کسی دانه ریخته بود توی خیابان، هزار تا پرنده آمده بودند سر دانه ها راه را بند آورده بودند. این قضیه مسئولش سازمان دادن غذا به طیور است. پیر مرد گفت: فقط همین دو دلیل؟ راننده گفت: بابا بزرگ بقیه اش را هم میگم. چند روز پیش  توی خیابان یک گاوه نشسته بود روی زمین، خیابان را  بند آورده بود، خب این قضیه به شرکت گاوداری ربط دارد. تازه چند ماه پیش داشتند فیلمبردای می کردند، صحنه ردشدن یک امپراتور با کجاوه اش بود که می خواست  از خیابان رد بشود. فکر کنم فیلمه طنز بود. خلاصه وسط فیلم برداری یک هو کجاوه اش بر گشت وافتاد رو زمین، تا بخواهند جمعش کنند، 3 ساعت طول کشید و راه بند آمد. خب این چه ربطی به ماشین های فرسوده و وسایل عمومی دارد. دکتر گفت: راست میگویی. راننده من منی کرد و گفت: به خدا قسم راست میگویم. تازه چند هفته پیش دو تریلی به هم برخورد کردند راننده ها پیاده شدند و دست به یقه شدند. من از ماشین پیاده شدم جدایشان کنم که نشد. یک روز هم که ترافیک شده بود من صداهایی شنیدم به گمانم شعار بود. جلو رفتم دیدم جمعیت زیادی دارند شعار می دهند. من فهمیدم تظاهرات است. من پریدم وسط حرف و گفتم: آقا  می شود رادیو را روشن کنید . راننده تاکسی رادیو را روشن کرد. رادیو داشت می             گفت: هم اکنون می رویم و به گزارش ترافیک می پردازیم...تـــــــــــرافیک،تـــــــرافیک،تـــــــــــــــرافیــــــــک...هم اکنون محور آزادی صادقیه ترافیک...پیر مرد گفت: مسیر  ما را میگوید. رادیو: ...سنگینی دارد. علت این ترافیک خراب شدن ماشینی فرسوده  در این خیابان است. ماشین های فرسوده گاهی باعث ایجاد ترافیک و باعث ازدیاد بیش از حد ماشین ها می شوند. بماشین هاي فرسوده بايد جايگزين شوند و بهتر است از وسایل عمومی ... راننده رادیو را قطع کرد. دکتر سری تکان داد و متفکرانه گفت: رادیو که دروغ نمی گوید؟، می گوید؟ . بعد همه زدند زیر خنده. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:6 توسط صالح رستمی| |

رستم در خوابی عمیق فرو رفته بود. در خواب صدای سیاوش را شنید که او را عمو رستم صدا می زد. رستم وقتی از خواب بیدار شد، نوری که از پنجره ی کوچک زندان می آمد اورا اذیت می کرد و او مجبور شد جایش را عوض کند و در جای دیگری بنشیند. رستم همین طور داشت از اقوام و نیاکانش یاد می کرد و دلش آرام می شد، ناگهان سربازی او را صدازد: زندانی رستم بیاید بیرون. رستم از زندان بیرون آمد و بعد سرباز او را به سمت اتاق بازجویی هدایت کرد. سرباز رستم را پشت میزی که در وسط اتاق بود نشاند. اندکی بعد افسری در مقابل چشمان رستم ظاهر شد. افسر سوالات زیادی پرسید و رستم جواب خیلی از آنها را نمی داد. خلاصه با کلی دنگ و فنگ پرونده رستم بسته شد و به دادگاه منتقل شد. توی دادگاه پر بود از آدم های جورواجور. رستم با تعجب به محیط درون دادگاه نگاه می کرد، که ناگهان قاضی فریاد زد: زندانی رستم  بیاید درون جای گاه  .رستم گفت: جای گاه دیگر چیست آقای قاضی؟ قاضی نیشخندی زد و گفت: مثل این که شما تا به حال دادگاه ندیده اید. رستم خندید و گقت: پس شما به این طویله می گویید دادگاه. قاضی دادگاه با عصبانیت فریاد زد: ای بی تربیت احمق، خجالت بکش، این چه حرفی بود که زدی؟ این جا طویله نیست. این جا محکمه الهی است. رستم گفت: ای آدم پرغرور مگر تو خدایی که خود را قاضی محکمه الهی میدانی؟ ابله. قاضی دیگر حرفی نزد و فریاد اولش را دوباره تکرار کرد: زندانی رستم بیاید درون جای گاه. رستم فریاد زد : تا به من نگویید جای گاه کجاست نمی آیم. قاضی با عصبانیت فریاد زد: سرباز!! این مردک را بیاور درون جای گاه . سرباز رفت و رستم را بزور به جای گاه برد، قاضی دادگاه شروع به پرسیدن سوال از رستم کرد:

هدف شما از این کار ها چه بوده است؟ فرار از مرز!؟،قتل!؟ بگویید دیگر. رستم گفت: هدف؟ هدف از چه کاری؟ قاضی با تعجب گفت: چه کاری؟ به هم ریختن شهر، حمله به تیمارستان، شکستن سر راننده  شرکت تاکسی رانی و کلی تخلف دیگر. رستم گفت: تیمارستان دیگر کیست؟ راننده دیگر کجاست؟ چرا شما ها به من جواب درست نمی دهید. قاضی گفت: مثل این که شما نمی خواهید به من جواب درست و حسابی بدهید. بعد با مشاورانش در گوشی صحبت کرد و بعد حکم را خواند: آقای رستم به دلیل جواب ندادن درست به دادگاه و همچنین تخلفات زیاد به شش سال حبس محکوم می شوند.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:43 توسط صالح رستمی| |

مرد قدی بلند داشت به طوری که سایه اش در بعضی مواقع ده ها متر امتداد داشت. او موهایی بلند داشت و موهایش توی صورتش ریخته بود و فقط لب ودهان او معلوم بود. مرد قد بلند کیسه ای بزرگ در دست داشت و همین طور که توی آن خیابان کم عرض راه می رفت، کیسه چلق چلق می کرد. مرد کتی قهوه ای تنش بود. از سر خیابان 6 کوچه که رفت، کوچه هفتم ایستاد و رفت توی کوچه. سومین خانه، خانه او بود خانه کوچک و قدیمی ای که یک طبقه داشت. او دسته کلیدش را  از توی کت سوراخش در آورد و در راه باز کرد و رفت توی حیاط خانه. حیاط کوچک بود و يك حوض کثیف و پر از ماهی های مرده و گندیده كه در وسط حیاط قرار داشت، حیاط را کوچکتر کرده بود. مرد وارد خانه شد. خانه دیوار های سفید داشت که گرد و خاک و چرک و کثیفی دیوار ها را خاکستری کرده بود و مبل هایی که پاره پوره بودند ظاهر خانه را غم انگیز تر و غمگین تر کرده بود. مرد کیسه اش را توی اتاقش گذاشت و روی  تخت خود دراز كشید. موها ی توی صورتش را کنار  زد  و آهی کشید. مرد یک چشم داشت. چشم راستش تحلیه شده بود  و فقط کاسه چشم معلوم بود و به او ظاهری  شبیه به هیولا داده بود. مرد قد بلند چشم چپش را بست و آرام خوابید. بعد از مدتی  بلند شد. کنار اتاقش اتاق کوچکی بود كه یک کار گاه بود. كار مرد ساختن اسباب بازی های چوبی بود. مرد توی کارگاه چندین ساعت کار می کرد و می تراشید و می تراشید تا یکی دو تا عروسک چوبی درست کند. عروسکها شکل های مختلفی داشتند، بعضی از آن ها اخمو بودند و بعضی ها شاد. مرد بعد از  گذاشتن دو تا عروسک توی کیسه که هنوز ده عروسک از قبل توی آن بود، راه افتاد توی خیابان ها و به بازار رفت. هر اسباب بازی فروشی ای که می دید به آن سر می زد تا عروسک های چوبی اش را بفروشد. کمتر مغازه ای حاضر به خرید اسباب بازی های چوبی مرد بود. چرا که اسباب بازی های او طرفدارهاي زیادی نداشتند. اما در نزدیکی حومه شهر اسباب بازی فروشی بود که ده ،پانزده تایی از آنها را می خرید. مرد قد بلند هر هفته به آنجا می رفت. در ویترین مغازه عروسک های چوبی زیادی بود که به دست مرد قدبلند سا خته شده بودند. مرد قد بلند هرهفته که به مغازه آن فرد می رفت گپی نیز با صاحب مغازه میزد . یکی از همین هفته ها مرد فروشنده که دیگر با مرد قد بلند دوست شده بود به او گفت: بالاخره توانستی چشم مصنوعی بگیری سعید آقا. مرد قد بلند موهای توی صورتش را کنار زد و گفت:می بینی که نگرفتم اکبر آقا؟

-          مگر چقدر پول مي خواهد؟

-          دکتری که رفتم پیشش گفت ایرانیش یه میلیونی خرج داره.

-          ی..ی..ی..یه میلیون تومان؟

-          بلی یک میلیون تومان

-          بیچاره تو، آخر سعید آقا چی شد که به این روز افتادی؟

-          اکبر آقا دیرم شده بذار برم

-          این رو بگو بعد برو.

-          باشد. چون خیلی کنجکاوی این رو می گم و می رم. من ده سال پیش  چنین اوضاعی نداشتم، آن موقع رئیس و مدیر یک کارخانه ریسندگی بافندگی توی تبریز بودم. خانواده ای داشتم و همانجا توی تبریز زندگی می کردم. من آن سالها زندگی خوبی داستم، همسری مهربان و دختري خوشرو و زیبا. اما یک روز تصمیم گرفتیم برویم اهواز. دخترم عاشق مناطق جنگی بود. می خواست مناطق جنگی را ببیند. با ماشین رفتیم. سر تو درد نیاورم. اول جاده که بودیم یک کامیون لعنتی زد به ما و پرت شدیم توی دره . من توی آن تصادف دختر و همسر و یک چشمم را ازدست دادم. و بخاطر چشمم، کارم را نیز از دست دادم و حالا برای برگشتن به کارم باید چشم مصنوعی داشته باشم .

مرد قد بلند پس از تعریف قصه اش از مغازه بیرون رفت. اکبر آقا داشت فکر می کرد، یادش می آمد ده سال پیش برای يك کارخانه الوار کار می کرد و کامیونی از طرف کارخانه دست او بود و یادش می آمد که در آن سالها توی جاده تبریز زده بود به یک ماشین سواری و ماشین پرت شده بود  توی دره  و او در رفته بود. بله او فهمیده بود که قاتل دختر و همسر دوستش اوست. اکبر آقا با خود گفت: درست است که من نمی توانم دیگر کاری کنم و آن موقع هم ترسيده بودم و نمی توانستم. اما حال میتوانم برای او پولی فرا هم کنم تا بتواند چشم مصنوعی تهیه کند. او با خود فکر کرد و پس از مدتی گفت: آهان می روم پیش حاج آقا . حاج آقا مردی خیر بود و پس از شنیدن ماجرای سعيد به اکبر آقا گفت: من اين پول را دارم، اما تو باید راست قضيه را به او بگویی.

-          اما نمی شود، او از من شکایت می کند و بعدش هم زندان و چوبه دار، می ترسم.

-          به خدا توکل کن، من خودم همه چیز را به او می گویم.

شنبه هفته بعد وقتی سعید آقا آمد، حاج آقا همه چیز را گفت و پول را به او داد. سعید باعصبانیت سیلی محكمي در گوش اکبر آقا زد و گفت: به خاطر کمکت ازت شکایت نمی کنم، اما بخاطر زن و دخترم این سیلی را در گوشت زدم و همین طور به تو می گویم:

تا مرا دم، تو را پسر یادست         دوستی من و تو برباد است

سعید آقا پس از خواندن این شعر سعدی از مغازه بیرون رفت. چند روز بعد سعید آقا به بیمارستان رفت تا چشم مصنوعی بگیرد. از خیابان آخری که می خواست بگذرد بوق کامیونی او را وحشت زده کرد. کامیون داشت با سرعت زیادي به او می زد که ناگهان یکی او را هل داد و سرش به جدول خورد و او بی هوش شد. وقتی به هوش آمد بالای سرش دکتری بود. دکتر به سعید آقا گفت:سلام سعید آقا. نگران نباش پول و کیف و مدارکت سالمند ،خودت هم سالمی. باید او را که تو را هل داد دعا کنی که در آخرتی که در پیش دارد موفق باشد. سعید با ناله گفت: آ..آخرت؟ م..م..مگر او مرده است. دکتر گفت: بله متاسفانه، با كاميون برخورد كرد و از دنيا رفت. سعید با ناله گفت: اسمش چی بود؟ دکتر آهی کشید و گفت: اکبر زاهدی. سعید با تعجب و ناراحتي زیر لب گفت: اکبر آقا؟

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:58 توسط صالح رستمی| |