تبليغاتX
نوشته های یک نویسنده کوچک
نوشته های یک نویسنده کوچک

نوشته های دوران دانش آموزی صالح رستمي

وان نيو مسيج،... الو مامانی خونه نیستی؟ گفتم آمریکا هستم برات پلی استیشن3بخرم، دوست داری؟. تو،... چطوری داوود؟ فردا می تونی بیای پارک؟ با من تماس بگیر، دوستت مسعود. راستی یک آهنگ تو گوشیم ریختم خیلی با حاله. تيری، ... الو داوود جان، چطوری بابایی؟ خوبی؟ اینجا تو لندن خیلی خوبه کارم، تموم شد زود میام. مامانت بهت زنگ زده؟ راستی امروز که کلاس کنکورت جلسه ی آخرش بود. راننده ات آقای فرهادی میاد می بردت خونه ی بابا بزرگ و مامان بزرگ. پيام­هاي ضبط شده تلفن كه تمم شد، داوود رفت و روی تختش دراز  کشید. غمگین بود، دوری از مامان و بابا برایش سخت بود. الان نزدیک يك سال بود  که مادرش را ندیده بود و نزدیک چندین سال بود که پدرش را هم ندیده بود. باید زنگی به آقای فرهادی می زد، تلفن را برداشت و شماره ی آقای فرهادی را گرفت. بعد از چند تا بوق، آقایی گفت: الو سلام فرهادی هستم.

-          آقای فرهادی من داوودم.

-          سلام داوود جان، امشب ساعت نه و نیم می آیم دنبالت، بریم خانه مادر بزرگ و پدر بزرگت.

-          باشه، خداحافظ

-          خداحافظ

تلفن را گذاشت. از اتاق بیرون آمد و  به آشپزخانه رفت. آشپزخانه خیلی بزرگ بود، آنقدر بزرگ بود که برای پیدا کردن چیزی در آن باید نقشه داشته باشی. داوود رفت و از ردیف کابینت های پایین، کابینت سوم، یک  هات چاکلت برداشت. سماور بزرگی روی گاز بود. سماور پر از آب بود. داوود یکی از دکمه های لمسی گاز  را فشار داد. چند دقیقه بعد آب به جوش آمد. داوود بسته ی هات چاکلت را برداشت و خالی کرد توی لیوان و بعد آب چوش ریخت. ذرات هات چاکلت توی آب جوش پخش شدند. داوود رفت و در یخچال را باز کرد. توی یخچال یک کیک بزرگ بود. کیک را برداشت باچاقو به چهار قسمت تقسیم کرد و یک قسمت را همراه با هات چاکلت خورد و بعد کیک را  توی یخچال گذاشت. رفت توی اتاقش و روی تختش خوابید.

-          دینگ دینگ، دینگ دینگ.

داوود از خواب پرید، صدای زنگ آیفن بود. داوود ساعت را دید، ساعت 9:45 شب بود. با خود گفت:وای!! آقای فرهادی! سریع دوید و به آیفن رسید. تصویر آقای فرهادی توی آیفن وول می خورد. در دل گفت: الان است که آقای فرهادی خلقش تنگ بشه. بعد رفت سریع لباسش را پوشید. ساکش را بست و همراه کلی کتاب  از پله های راهرو پایین آمد، به حیاط رسید و به کوچه رفت. بعد سوار ماشین شد. کمی که را افتادند. آقای فرهادی گفت:ببینم خوبی؟ از مامانت چه خبر؟ داوود با ناراحتی گفت: اتفاقا امروز پیغام گذاشت. می خواهد برام پلی استیشن 3 بخرد. آخه من کنکوری را چه به بازی.

-          مامانت دوست دارد.

-          نه اگه دوستم داشت منو  تک و تنها يك سال  رها نمی کرد. خیلی دلم گرفته.

-          پدرت هم که رهات کرد.

-          آره اون از مامانم بدتر. من به دوری بابام عادت کردم. از این 17 سال زندگی بابا فقط 5 سال با ما بوده است. دیگه بابام برام شده یک مرد غریبه

آقای فرهادی آهی کشید. وارد کوچه ی مادر بزرگ و پدربزرگ داوود شدند. جیغی و دادی  کوچه را پر کرده بود. هرچه به خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ داوود نزدیک می شدند، صداها بلند تر می شد. دم در خانه ی  آنها پر از آدم بود. آقای فرهادی پرسید: مطمئنی این جا همان خانه است. داوود گفت: بله پلاک بیست است. اما قبلا این خانه یک طبقه بود . اما حالا شده یک آپارتمان.

-          برو یک پرس و جویی بکن.

 داوود رفت. از میان جمعیت  گذشت. توی حیاط آپارتمان پدر بزرگ و مادر بزرگ را دید که جیغ و داد راه انداخته بودند. مادر بزرگ جیغ می کشید و می گفت: مردک پوشکی!! خدا ذلیلت کند. این مهتاب خانم کیه هی به هش اسمس می دی؟ پدر بزرگ گفت: آره زنمه حرفیه. مادر بزرگ زنی که جلویش بود و او را می پایید را کنار زد و رفت به طرف پدر بزرگ، بعد با کیفش بر سر پدر بزرگ زد و رفت سمت یکی از خانم های جمعیت و به اون گفت: برویم هاجر خانم.  با رفتن هاجر خانم و مادر بزرگ،  جمعیت هم رفتند. به جز یکی دونفر که با پدر بزرگ حرف می زدند. داوود همین جور توی حیاط بود که ناگهان کسی شانه اش را فشرد، داوود برگشت و  مردی قد بلند را دید که دارد او را بر و بر نگاه می کند. مرد پرسید: تو کیستی؟ من تو را این طرف ها ندیده ام. داوود من منی کرد و گفت: من پسر علی آقا که پسر اکبر آقا است، هستم. همین آقایی که ایجا کیف خورد تو سرش. مرد گفت: پس آمدی خونه ی مامان بزرگ و بابا بزرگت. از من می شنوی پیششان نرو، آخه دیوانه میشی. مرد این را گفت و رفت. داوود با بی اعتنایی پیش بابا بزرگش رفت. بابا بزرگ داشت با چند نفری حرف می زد: این زنیکه دیوانه است. می گه دعا می کنم عین  بعضی ها پوشکی بشی و هی گلاب به روتون کارخرابی کنی. آخه کسی با شوهرش این جوري حرف میزنه؟ مگه که .... داوود پرید وسط حرف و گفت: سلام آقاجان. پدر بزرگ برگشت و گفت:علیکم السلام، شما؟

-          حدس می زدم مرا نشناسید. چهار سالی می شود ندیدمتان. من نوه تان هستم.

-          نوه ام؟! پسر کی هستی؟

-          علی آقا

داوود جان چقدر بزرگ شدی. صفا آوردی بیا، با من بیا.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:15 توسط صالح رستمی| |

به نام خداوند جان وخرد   کزین برتر اندیشه بر نگذرد (فردوسی) 

-          راستی سیاوش تو هم از گذشته آمدی؟

این رستم است که از سیاوش سوال می پرسد سیاوش پاسخ می دهد: بلی.

-          چند وقت است؟

-          چند سالی می شود؟

-          در این چند سال کجا بودی ؟

-          در آهنگری قدیمی ای کار می کردم.

-          که این طور، ببینم چگونه مرا پیدا کردی؟

-          عکستان را در روزنامه دیدم آن خلاف هایی که کرده بودید راست بود.

-          نه..نه بی انصاف ها از من اعتراف دروغ گرفتند.

-          شنیدم که گفتید دادگاه عین طویله است.چرا؟

-          چون هیچ حساب و کتابی ندارد. یادت است دادگاه در نزد پدرت کیکاووس چقدر عادلانه بود.

-          بله یادم است.

-          نگفتی چگونه پیدایم کردی فقط گفتی عکسم را در روزنامه دیدی؟

-          عمو جان من با هزار تا بد بختی این جا را پیدا کردم. اول گفتند، رفتی یک کتابخانه بعد شما را توی مغازه ی مسکن و خانه یک روحانی و مسجد دیدند. بعدش هم که از حاج آقای مسجد که پرسیدم گفت که عروسی کردید و آمدید این جا.

-          راستی ازدواج نمی کنی؟

-          دختری  که دوستش داشتم اسمش فرنگیس بود. خودتان که می دانید. می خواستم با او عروسی کنم که آمدم به این شهر کثیف.

-          که این طور، من می روم چای بریزم.

-          نه من دیگر می روم

-          کجا می روی ؟

-          خانه آهنگره

-          یعنی چه وقتی که من این جا هستم تو بری خانه ی غریبه، نخیر همین جا می مانی.

-          کارم چی ؟

-          می روی سر کار ؟ بعدش بر می گردی این جا زهرا خانم خوشحال می شود

-          زهرا خانم زنت است؟

-          بله

-          الان کجاست؟

-          خرید

-          خرید؟

-          رفته است مقداری خوراک بگیرد.

-          که این طور.

درینگ درینگ
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:13 توسط صالح رستمی| |

هوا گرم و سوزان بود. توی تاکسی نشته بودم. ترافیک بدی بود. عقب بودم، 4نفری چپیده توی هم، نشته بودیم عقب و 1 نفر جلو  نشسته  بود. ماشین توی ترافیک گیر افتاده بود. تاکسی ای که سوارش بودم بسیار قراضه بود. به آهن پاره گفته بود زکی. مردی که جلوی تاکسی نشسته بود و به نظر  می رسید دکتر است، گفت: طبق تحقیقات انجام شده، علت ترافیک این ماشین های فرسوده و استفاده نکردن از وسایل عمومی است. راننده تاکسی اندیشناک گفت: علت ترافیک این ماشین های فرسوده و استفاده نکردن از وسایل عمومی است؟!،نه بابا شما بی تجربه ای. من الان40 سال است راننده تاکسی ام. عزیزجان من تا به حال توی هزارتا ترافیک بودم. پیرمردی که کنار من بود، پرید وسط حرف و گفت: من 87 سالمه و هروز این راه را می روم. من بیشتر از شما ترافیک دیدم. راننده تاکسی گفت: آقا رو باش میخواهی سن خودتو به رخ مابکشی؟ …داشتم چی میگفتم؟ دکتری که جلو نشسته بود گفت: داشتید می گفتید من توی هزارتا ترافیک بوده ام. راننده تاکسی گفت: ممنونم، بله من تا به حال توی هزارتا ترافیک بوده ام. اما هیچ کدام ربطی به ماشین های فرسوده و استفاده نکردن از وسایل عمومی نداشتند. پیرمرد گفت: پس  به چی ربط داره؟ راننده گفت: داشتم میگفتم سه چهار سال پیش ،یکی دوم شوال آمده بود توی خیابان جا نماز پهن کرده بود، منتظر این بود نماز عید فطر بخوانند، خلاصه راه حسابی بند آمده بود. خب این چه ربطی به ماشین های فرسوده و وسایل عمومی داره؟ مسئول این ترافيك  سازمان خواندن نمازهای خاص است. این یک دلیل، تازه چند روز پیش یک کسی دانه ریخته بود توی خیابان، هزار تا پرنده آمده بودند سر دانه ها راه را بند آورده بودند. این قضیه مسئولش سازمان دادن غذا به طیور است. پیر مرد گفت: فقط همین دو دلیل؟ راننده گفت: بابا بزرگ بقیه اش را هم میگم. چند روز پیش  توی خیابان یک گاوه نشسته بود روی زمین، خیابان را  بند آورده بود، خب این قضیه به شرکت گاوداری ربط دارد. تازه چند ماه پیش داشتند فیلمبردای می کردند، صحنه ردشدن یک امپراتور با کجاوه اش بود که می خواست  از خیابان رد بشود. فکر کنم فیلمه طنز بود. خلاصه وسط فیلم برداری یک هو کجاوه اش بر گشت وافتاد رو زمین، تا بخواهند جمعش کنند، 3 ساعت طول کشید و راه بند آمد. خب این چه ربطی به ماشین های فرسوده و وسایل عمومی دارد. دکتر گفت: راست میگویی. راننده من منی کرد و گفت: به خدا قسم راست میگویم. تازه چند هفته پیش دو تریلی به هم برخورد کردند راننده ها پیاده شدند و دست به یقه شدند. من از ماشین پیاده شدم جدایشان کنم که نشد. یک روز هم که ترافیک شده بود من صداهایی شنیدم به گمانم شعار بود. جلو رفتم دیدم جمعیت زیادی دارند شعار می دهند. من فهمیدم تظاهرات است. من پریدم وسط حرف و گفتم: آقا  می شود رادیو را روشن کنید . راننده تاکسی رادیو را روشن کرد. رادیو داشت می             گفت: هم اکنون می رویم و به گزارش ترافیک می پردازیم...تـــــــــــرافیک،تـــــــرافیک،تـــــــــــــــرافیــــــــک...هم اکنون محور آزادی صادقیه ترافیک...پیر مرد گفت: مسیر  ما را میگوید. رادیو: ...سنگینی دارد. علت این ترافیک خراب شدن ماشینی فرسوده  در این خیابان است. ماشین های فرسوده گاهی باعث ایجاد ترافیک و باعث ازدیاد بیش از حد ماشین ها می شوند. بماشین هاي فرسوده بايد جايگزين شوند و بهتر است از وسایل عمومی ... راننده رادیو را قطع کرد. دکتر سری تکان داد و متفکرانه گفت: رادیو که دروغ نمی گوید؟، می گوید؟ . بعد همه زدند زیر خنده. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:6 توسط صالح رستمی| |

رستم در خوابی عمیق فرو رفته بود. در خواب صدای سیاوش را شنید که او را عمو رستم صدا می زد. رستم وقتی از خواب بیدار شد، نوری که از پنجره ی کوچک زندان می آمد اورا اذیت می کرد و او مجبور شد جایش را عوض کند و در جای دیگری بنشیند. رستم همین طور داشت از اقوام و نیاکانش یاد می کرد و دلش آرام می شد، ناگهان سربازی او را صدازد: زندانی رستم بیاید بیرون. رستم از زندان بیرون آمد و بعد سرباز او را به سمت اتاق بازجویی هدایت کرد. سرباز رستم را پشت میزی که در وسط اتاق بود نشاند. اندکی بعد افسری در مقابل چشمان رستم ظاهر شد. افسر سوالات زیادی پرسید و رستم جواب خیلی از آنها را نمی داد. خلاصه با کلی دنگ و فنگ پرونده رستم بسته شد و به دادگاه منتقل شد. توی دادگاه پر بود از آدم های جورواجور. رستم با تعجب به محیط درون دادگاه نگاه می کرد، که ناگهان قاضی فریاد زد: زندانی رستم  بیاید درون جای گاه  .رستم گفت: جای گاه دیگر چیست آقای قاضی؟ قاضی نیشخندی زد و گفت: مثل این که شما تا به حال دادگاه ندیده اید. رستم خندید و گقت: پس شما به این طویله می گویید دادگاه. قاضی دادگاه با عصبانیت فریاد زد: ای بی تربیت احمق، خجالت بکش، این چه حرفی بود که زدی؟ این جا طویله نیست. این جا محکمه الهی است. رستم گفت: ای آدم پرغرور مگر تو خدایی که خود را قاضی محکمه الهی میدانی؟ ابله. قاضی دیگر حرفی نزد و فریاد اولش را دوباره تکرار کرد: زندانی رستم بیاید درون جای گاه. رستم فریاد زد : تا به من نگویید جای گاه کجاست نمی آیم. قاضی با عصبانیت فریاد زد: سرباز!! این مردک را بیاور درون جای گاه . سرباز رفت و رستم را بزور به جای گاه برد، قاضی دادگاه شروع به پرسیدن سوال از رستم کرد:

هدف شما از این کار ها چه بوده است؟ فرار از مرز!؟،قتل!؟ بگویید دیگر. رستم گفت: هدف؟ هدف از چه کاری؟ قاضی با تعجب گفت: چه کاری؟ به هم ریختن شهر، حمله به تیمارستان، شکستن سر راننده  شرکت تاکسی رانی و کلی تخلف دیگر. رستم گفت: تیمارستان دیگر کیست؟ راننده دیگر کجاست؟ چرا شما ها به من جواب درست نمی دهید. قاضی گفت: مثل این که شما نمی خواهید به من جواب درست و حسابی بدهید. بعد با مشاورانش در گوشی صحبت کرد و بعد حکم را خواند: آقای رستم به دلیل جواب ندادن درست به دادگاه و همچنین تخلفات زیاد به شش سال حبس محکوم می شوند.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:43 توسط صالح رستمی| |

مرد قدی بلند داشت به طوری که سایه اش در بعضی مواقع ده ها متر امتداد داشت. او موهایی بلند داشت و موهایش توی صورتش ریخته بود و فقط لب ودهان او معلوم بود. مرد قد بلند کیسه ای بزرگ در دست داشت و همین طور که توی آن خیابان کم عرض راه می رفت، کیسه چلق چلق می کرد. مرد کتی قهوه ای تنش بود. از سر خیابان 6 کوچه که رفت، کوچه هفتم ایستاد و رفت توی کوچه. سومین خانه، خانه او بود خانه کوچک و قدیمی ای که یک طبقه داشت. او دسته کلیدش را  از توی کت سوراخش در آورد و در راه باز کرد و رفت توی حیاط خانه. حیاط کوچک بود و يك حوض کثیف و پر از ماهی های مرده و گندیده كه در وسط حیاط قرار داشت، حیاط را کوچکتر کرده بود. مرد وارد خانه شد. خانه دیوار های سفید داشت که گرد و خاک و چرک و کثیفی دیوار ها را خاکستری کرده بود و مبل هایی که پاره پوره بودند ظاهر خانه را غم انگیز تر و غمگین تر کرده بود. مرد کیسه اش را توی اتاقش گذاشت و روی  تخت خود دراز كشید. موها ی توی صورتش را کنار  زد  و آهی کشید. مرد یک چشم داشت. چشم راستش تحلیه شده بود  و فقط کاسه چشم معلوم بود و به او ظاهری  شبیه به هیولا داده بود. مرد قد بلند چشم چپش را بست و آرام خوابید. بعد از مدتی  بلند شد. کنار اتاقش اتاق کوچکی بود كه یک کار گاه بود. كار مرد ساختن اسباب بازی های چوبی بود. مرد توی کارگاه چندین ساعت کار می کرد و می تراشید و می تراشید تا یکی دو تا عروسک چوبی درست کند. عروسکها شکل های مختلفی داشتند، بعضی از آن ها اخمو بودند و بعضی ها شاد. مرد بعد از  گذاشتن دو تا عروسک توی کیسه که هنوز ده عروسک از قبل توی آن بود، راه افتاد توی خیابان ها و به بازار رفت. هر اسباب بازی فروشی ای که می دید به آن سر می زد تا عروسک های چوبی اش را بفروشد. کمتر مغازه ای حاضر به خرید اسباب بازی های چوبی مرد بود. چرا که اسباب بازی های او طرفدارهاي زیادی نداشتند. اما در نزدیکی حومه شهر اسباب بازی فروشی بود که ده ،پانزده تایی از آنها را می خرید. مرد قد بلند هر هفته به آنجا می رفت. در ویترین مغازه عروسک های چوبی زیادی بود که به دست مرد قدبلند سا خته شده بودند. مرد قد بلند هرهفته که به مغازه آن فرد می رفت گپی نیز با صاحب مغازه میزد . یکی از همین هفته ها مرد فروشنده که دیگر با مرد قد بلند دوست شده بود به او گفت: بالاخره توانستی چشم مصنوعی بگیری سعید آقا. مرد قد بلند موهای توی صورتش را کنار زد و گفت:می بینی که نگرفتم اکبر آقا؟

-          مگر چقدر پول مي خواهد؟

-          دکتری که رفتم پیشش گفت ایرانیش یه میلیونی خرج داره.

-          ی..ی..ی..یه میلیون تومان؟

-          بلی یک میلیون تومان

-          بیچاره تو، آخر سعید آقا چی شد که به این روز افتادی؟

-          اکبر آقا دیرم شده بذار برم

-          این رو بگو بعد برو.

-          باشد. چون خیلی کنجکاوی این رو می گم و می رم. من ده سال پیش  چنین اوضاعی نداشتم، آن موقع رئیس و مدیر یک کارخانه ریسندگی بافندگی توی تبریز بودم. خانواده ای داشتم و همانجا توی تبریز زندگی می کردم. من آن سالها زندگی خوبی داستم، همسری مهربان و دختري خوشرو و زیبا. اما یک روز تصمیم گرفتیم برویم اهواز. دخترم عاشق مناطق جنگی بود. می خواست مناطق جنگی را ببیند. با ماشین رفتیم. سر تو درد نیاورم. اول جاده که بودیم یک کامیون لعنتی زد به ما و پرت شدیم توی دره . من توی آن تصادف دختر و همسر و یک چشمم را ازدست دادم. و بخاطر چشمم، کارم را نیز از دست دادم و حالا برای برگشتن به کارم باید چشم مصنوعی داشته باشم .

مرد قد بلند پس از تعریف قصه اش از مغازه بیرون رفت. اکبر آقا داشت فکر می کرد، یادش می آمد ده سال پیش برای يك کارخانه الوار کار می کرد و کامیونی از طرف کارخانه دست او بود و یادش می آمد که در آن سالها توی جاده تبریز زده بود به یک ماشین سواری و ماشین پرت شده بود  توی دره  و او در رفته بود. بله او فهمیده بود که قاتل دختر و همسر دوستش اوست. اکبر آقا با خود گفت: درست است که من نمی توانم دیگر کاری کنم و آن موقع هم ترسيده بودم و نمی توانستم. اما حال میتوانم برای او پولی فرا هم کنم تا بتواند چشم مصنوعی تهیه کند. او با خود فکر کرد و پس از مدتی گفت: آهان می روم پیش حاج آقا . حاج آقا مردی خیر بود و پس از شنیدن ماجرای سعيد به اکبر آقا گفت: من اين پول را دارم، اما تو باید راست قضيه را به او بگویی.

-          اما نمی شود، او از من شکایت می کند و بعدش هم زندان و چوبه دار، می ترسم.

-          به خدا توکل کن، من خودم همه چیز را به او می گویم.

شنبه هفته بعد وقتی سعید آقا آمد، حاج آقا همه چیز را گفت و پول را به او داد. سعید باعصبانیت سیلی محكمي در گوش اکبر آقا زد و گفت: به خاطر کمکت ازت شکایت نمی کنم، اما بخاطر زن و دخترم این سیلی را در گوشت زدم و همین طور به تو می گویم:

تا مرا دم، تو را پسر یادست         دوستی من و تو برباد است

سعید آقا پس از خواندن این شعر سعدی از مغازه بیرون رفت. چند روز بعد سعید آقا به بیمارستان رفت تا چشم مصنوعی بگیرد. از خیابان آخری که می خواست بگذرد بوق کامیونی او را وحشت زده کرد. کامیون داشت با سرعت زیادي به او می زد که ناگهان یکی او را هل داد و سرش به جدول خورد و او بی هوش شد. وقتی به هوش آمد بالای سرش دکتری بود. دکتر به سعید آقا گفت:سلام سعید آقا. نگران نباش پول و کیف و مدارکت سالمند ،خودت هم سالمی. باید او را که تو را هل داد دعا کنی که در آخرتی که در پیش دارد موفق باشد. سعید با ناله گفت: آ..آخرت؟ م..م..مگر او مرده است. دکتر گفت: بله متاسفانه، با كاميون برخورد كرد و از دنيا رفت. سعید با ناله گفت: اسمش چی بود؟ دکتر آهی کشید و گفت: اکبر زاهدی. سعید با تعجب و ناراحتي زیر لب گفت: اکبر آقا؟

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:58 توسط صالح رستمی| |

توی خانه نشسته بودم تنهای تنها، ننه ام رفته بود نان بگیرد برای ناهار، غذا نونی بود.بوی کوکو سبزی همه جا را فرا گرفته بود. روی مبل قرمز رنگ خانه مان نشستم. تلویزیون را روشن کردم. شروع به دیدن کردم، خانم لوسی توی تلویزیون داشت برای بچه های خرد سال حرف می زد:بچه های گلم حتما صبحانه و ناهار و شام خود را روز به روز بخوریدو…،از حرف زدنش داشت حالم به هم مي خورد. تلویزیون را خاموش کردم و همان جا نشستم. شکمم قاروقور می کرد. ناگهان یکی درب خانه را زد. درب را بازکردم. پشت درب آقای تابستانی بود. او با چشمان پر اشک و سرخش به من نگاه می کرد. گفت: سلام علی کوچولو. ترس برم داشت. من منی کردم و گفتم:س..س..س..س.. سلام آقای تابستانی. او آهی کشید و بادی از گلویش خارج شد. باد گرم بود و بوی بدی می داد. آقای تابستانی سپس به من گفت: می شود بیایم تو. می خواستم بگویم نه، نمی شود، اما ترسیدم  و برای همین گفتم: ب..ب..ب..بفرمایید تو. آقای تابستانی کفشش را در آورد وآمد توی خانه. هر جا که قدم می گذاشت چه موکت بود و چه فرش، می سوخت و ردی خاکستری از خود بجا می گذاشت. آقای تابستانی رفت و روی مبل قرمز نشست و کنترل تلويزيون را برداشت. به من لبخندی زد. دندان هایش بسیار زرد و پوسیده بود، تلویزیون را روشن کرد. من رفتم روی مبل کناری نشستم. کنترل توی دست آقای تابستانی مانده بود و داشت آب می شد. می ترسیدم چیزی بگویم. با خود گفتم: خدا کند ننه ام بیاید. آقای تابستانی همان جا نشسته بود و همین طور داشت تلویزوین نگاه می کرد. آن جا که نشسته بود از پشتش دود بلند می شد و مبل داشت آتش می گرفت. حیرت زده شده بودم. از بچه های کوچه شنیده بودم او هر جا که می نشیند می سوزد و براستی که چنین بود. مبل همین طور داشت آتش می گرفت و آقای تابستانی توی آتش می خندید. ترسیدم، بلند شدم و عقب عقب رفتم. آب دهانم را قورت دادم. آقای تابستانی بلند شد و به طرفم آمد. قهقه ای زد، دستانش را به طرفم دراز کرد و شانه ام را با آن دست های گرمش فشرد...ناگهان از خواب پریدم. ننه ام داشت مرا صدا مي زد:علی، علی، پاشو برو نان بخر.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:20 توسط صالح رستمی| |

شاید شما وقتی تیتر این مطلب را خواندید با خود گفتید مگر صالح چند سال دارد که این حرف ها را میزند. بهتر است تیتر با لا را تصحیح کنم: اگر می توانستم رای به دهم، به چه کسی راي می دادم. اگر می توانستم رای بدهم به کسی رای میدادم که در کار مدیریت كشور زبر دست باشد و بتواند کشور را درست اداره کند، کسی باشد که به کودکان و نوجوانان اهمیت دهد، فرهنگ کتابخوانی را گسترش دهد و دروغ نگوید. بین این چهار نفري كه كانديدا هستند، فقط به نظر من آقای موسوی است كه اينگونه است. از پدرم و خيلي هاي ديگر شنيده ام كه ايشان كشور عزيز ما را در زمان جنگ به خوبي اداره كرده است و هميشه مورد تأئيد امام خميني (ره) بوده اند. من اگر می توانستم رای دهم به ایشان رای را می دادم. خدا كند امروز كه روز راي گيري است، همه مردم با اين انديشه به پاي صندوقها بروند و آقاي موسوي را انتخاب كنند. انشاءا...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:5 توسط صالح رستمی| |

من و پدرم چند روز پیش به نمایشگاه کتاب رفتیم. من چند کتاب علمی و درسی و داستانی خریدم. پدرم هم چند كتاب رمان و سه کتاب آشپزی خرید. شاید شما کلی به پدرم بخندید، آخر مرد که آشپزی نمی کند و اگر هم کند در حد نیمرو است. من شما را درک می کنم، اما شما نخندید، چرا که پدرم این سه تا کتاب را برای مادر و خواهرانم خرید. البته باید این را دانست که آشپز مرد کم است، اما معمولا یک آشپز مرد بهتر از چند آشپز زن کار می کند. بگذریم، ما در نمایشگاه به غرفه دفتر شعر جوان هم رفتیم. دفتر شعر جوان، غرفه ی همسایه ما آقای عبدالملکیان شاعر خوب ایران است. ما در آنجا یک کتاب از آقای عبدالملکیان هدیه گرفتیم. کتابی پر ارزش از زنده یاد قیصر امین پور شاعر خوب ایرانی. آنجا آقای سهیل محمودی يكي ديگر از شاعران خوب ایران را نیز دیدیم، با چهره اي خندان به سلام ما جواب داد، با همان چهره اي كه در تلويزيون ايشان را مي بينيم. بعد با کلی خاطره به خانه برگشتیم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:46 توسط صالح رستمی| |

سر کلاس عربی وقتی آقای معلم وارد کلاس شدند، گفتند:سلام علیکم ورحمت الله. بعد از سلام ادامه دادند:بچه می خواهم مطلبی را قبل از شروع درس برايتان بگویم. ببینید بچه ها، در دین ما یک حدیث است که می گوید: اگر کسی به شما سلام کرد، باید سلام بیشتر و بهتری به او بدهید. برای مثال اگر گفت سلام، باپد بگویید سلام علکیم. اگر گفت سلام علکیم، باید بگویید سلام علیکم و رحمت الله، و اگر گفت سلام علیکم و رحمت الله، باید بگویید: سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته. یکی از بچه ها بلند شد و پر سید: آقا اگر کسی به ما گفت سلام علیکم و رحمت الله و برکاته، ما باید به او چه بگوییم. در اين موقع یکی از بچه ها بلند شد و به شوخی گفت: آقا باید بگوییم انّ الله و ملائکته یوصلّون علي النبي..... . صحبت او تمام نشده بود كه کلاس از خنده ترکید و همه داشتند از خنده روده بر می شدند. بعد از تمام شدن خنده بچه ها، معلم باخنده گفت: نه پسرم، بهتر است در این موقع ما عين آن سلام را به او جواب دهیم.

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:20 توسط صالح رستمی| |
۱- اسب آبی نر، يكي از عجايب خلقت

اسب آبی تنها پستانداری است که جنس نر آن بچه زا است. در خانواده این حیوان عجیب و غریب، پدر نقش مادر را نيز ایفا می کند. آیا میدانید دلیل اینکه جنس نر این حیوان بچه زاست چیست؟

دلیل این است که عضو (هورمن) رحم که در جنس ماده پستانداران وجود و بچه پستاندار توسط ترشح هورمونی ایجاد می شود، این بار در بدن اسب آبی نر قرار قرار گرفته است.

۲- پلاتی پوس، پستاندار تخم ریز

پلاتی پوس حیوانی عجیبي است . پلاتی پوس دارای نوکی سیاه ، پوستی قهوه ای و دمی سمور مانند است. این حیوان در آب دریاها و دریاچه ها و سواحل آنها زندگي مي كند. نوک اردکی یا همان پلاتی پوس تنها پستاندار تخم ریز است. شاید بعضی ها فکر کنند که چرا این حیوان را در گروه پستانداران قرار داده اند. در صورتی که شکل و نوع تولید مثل این حیوان بسیار شبیه پرندگان است. جواب این است که علاوه بر تخم ریزی، این جانور به بچه اش شیر نیز می دهد و بخاطر همین امر است که این جانور را در گروه پستانداران قرار داده اند.

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 19:58 توسط صالح رستمی| |